داودِ پیغامبر

و آن چنان بود که داود علیه السّلام چون چنان شد که عبادت او از عبادت همه خلق برگذشت،فریشتگان با او مساعدت کردند بتسبیح کردن و تحمید و نماز کردن.و چون داود بر پای بودی فریشتگان با او بر پای بودندی.چون او رکوع کردی ایشان با او رکوع کردندی،چون او سجود کردی ایشان با او سجود کردندی،چنان شد که فریشتگان دست او بگرفتند و با او سخن گفتند و مرورا دوست گرفتند.

پس داود علیه السّلام با فریشتگان گستاخ گشت.مریشان را پرسید شما بچه کار بر من موکّلانید؟ایشان گفتند:اما بدان که ما بر تو گناه ننویسیم و مر تو را به راه راست نگاه داریم و بدیها از تو بگردانیم و تو را بر نیکیها راه نمای باشیم.و این خدای فرموده است ما را تا تو از گناهان معصوم باشی و بنیکیها موافق باشی.آنگاه داود با خویشتن گفت که پس مر مرا ازاین نیکی که من همی کنم چه مزد باشد یا ازین که من از گناه همی باز باشم مر مرا چه حَمد باشد؟چون فریشتگان مرا همی راه نمایند و همی نگاه دارند کاشکی من بدانمی که اگر مرا بر من یَله کنندی از من چه آیدی؟پس مرورا آرزو چنان آمد که کاشکی مرو را برو یله کنندی تا ببینندی که ازو جز نیکی نیایدی.

پس خدای عزّ و جلّ خواست که تا داود بداند که او را خدای همی نگاه دارد و مرو را از خدای بهیچ حال بی نیازی نیست.پس چون داود بدید که فریشتگان از نزدیک او برفتند بدانست که مرورا یله کردندی آنگاه دست به عبادت کردن آورد و جهد کردن و بیدار بودن بشب و روزه داشتن بیشتر از آنکه پیش از آن کردی،تا چنان شد که اندر چهار صد شب ده سجده کردی.

و او را یکی خواهرزاده بودی که مرورا ثواب گفتندی و این ثواب سپاه سالار او بود بر بنی اسرائیل،و میان ایشان اندر او حکم کردی.سی سال همچنین بود اندراین جهد و عبادت تا چنان شد که کس با او سخن نتوانستی گفتن و او با کس سخن نگفتی از بسیاری جهد و عبادت که همی کردی تا چنان گمانی برد که من مر تن خویش را نگاه داشتم و تن من مرا فرمان بُردار شد.

آنگاه خدای عزّ و جل خواست تا ضعیفی او مرورا بنماید تا داود بداند آنگاه مرورا بر بلا عرضه کرد.وآنچنان بود که داود اندر محراب نماز همی کرد.خدای عز و جل مرغی را از مرغان بهشت بفرستاد تا بیامد بر روزن محراب او برنشست،همه محراب از آن پر بوی مشک شد و محراب روشن گشت از آن رنگهای آن مرغ،سرخ و سپید و زرد و کبود و از هر رنگی.چو داود مر آن را بدید از آنش آرزو آمد تا نادر نماز دل او مشغول گشت و اندیشه کرد که از نماز فارغ شود مر آن مرغ را صید کند.داود اندرین اندیشه بود،آن مرغ از آن روزن فروپرید و بر زمین بنشست بنزدیک داود.

و داود را نیز صبر نماند تا نماز را ببرید و آهنگ آن کرد که آن مرغ را بگیرد.آنگاه آن مرغ برپرید و بر آن روزن برنشست،آنگاه داود علیه السّلام از پس آن مرغ بر بام شد تا مرورا بگیرد.آن مرغ زاستر1پرید.داود از پس او زاستر شد.هوازی2 نگاه کرد،زن اوریا را بدید برهنه بر سر حوض ایستاده،اندر سرای خویشتن،وخویشتن را همی بشست.داود را چشم بر او افتاد.آن زن نگاه کرد،سایه ی داود را فروپوشید،از پیش و از پس،تا همه تن او پوشیده شد و سرای او از داود پر هیبت شد،از آنکِ داود سخت با هیبت بود.و آن زن بلشایع نام بود.

آنگاه داود مر زنان خویشتن را بفرمود که زن اوریا را نیکوتر از آن دارید که تا اکنون همی داشتید و لطفش کنید و بنوازیدش.تا چنان شد که داود با زن سخن گفت و آن زن آگاه شد که داود را چه بوده است.داود را گفت:یا نبی الله،بدان که مرا از خانه بیرون آمدن عیب باشد و اندر بنی اسرائیل بر من تهمت باشد و من خویشتن را هیچ عذری نشناسم مر بی تهمتی را به از آنکه شوی من بازآیدی و با من باشدی.

و اوریا بغزو شده بود،همانگه داود نامه ای نبشت سوی سپاه سالار و او را بفرمود که اوریا را بازفرست.چو نامه آنجا رسید هم آنگاه اوریا را بازفرستاد.پس چو اوریا همی آمد،اندر راه یک شب خفته بود،بخواب دید که شیری نر اندر میان دو شاخ خرما درخت اندر نشسته بودی و او خود خواب گُزاز3 بود.چو از خواب بیدار شد مرورا سخت عجب آمد از آن خواب خویش.گفت که خرما درخت زن باشد و شیر مَلِک باشد.چه گویی که داود را بر زن من کاریست و مرو را بیش از آن عجب آمده بود از آنکه داود مرورا از میان همه لشکر بازخوانده بود.

پس اندیشه کرد،بدانست که داود را بر زن او هوا آمده است.چون بخانه باز آمد نزدیک زن خویش نشد و بروز همه روز روزه داشتی و بیشتر از شب نماز کردی و هیچ بَرِ زن خویش نشدی تا چنان شد که زن ازو دستوری خواست،گفت:مرا دستوری ده تا به جامه ی تو آیم4.اوریا مرورا دستوری نداد.چون زن به جامه ی او اندر شد اوریا روی ازو بگردانید،هرچند که زن خویشتن را برو عرضه کرد اوریا هیچ آهنگ او نکرد.

آنگاه این زن مر داود را خبر کرد از آن.پس روزی اوریا با داود نشسته بود و حدیث همی کردند.داود مر اوریا را گفت که مرا خبر کردند بعضی از زنان که زن تو پیش ایشان گله کرده است که تا تو بیامده ای،با او ببستر اندر نشده ای و با او همی گرد نیایی،چرا همی چنین کنی که من ترا از بهر حقّ همسایگی بازخواندم،از آنکه حق همسایگی تو بر من واجب است،که روزگاری دراز غایب بودی،خواستم تا بازآیی و با اهل خویش بباشی،از آنکه اهل و با اهل من گفته بود که مرا آروزی توست.

اوریا گفت:رحمت خدای بر تو و بر اهل تو.آن واجب بودی که مرا بحالِ غایبی نصیحت گر بودی و اهل مرا نگاه داشتی و ناسزا را از اهل من بازداشتی.پس چو اوریا این حدیث همی کرد بترسید که باشد که داود بداند که همی چه گویم.پس باز آن حدیث را با غزا آمیخته کرد و گفت که با این همه نیز من بغزو بودم اندر سَبیل خدای،و با گروهی مردمان بودم که ایشان شب و روز اندر جهاد و عبادت و حرب کردن با دشمن مشغول اند و از چندین گاه باز از عیال و خانمان رفته اند و ازاین جهان هیچ آرزوی شهوی و لذتی نیابند نه از زنان و نه جز از زنان.و من با ایشان بودم و در همه حال با ایشان انباز بودم.چو ما روزی بحرب فراخواستیم شد و صفها برکشیده بودیم و پاداش غزو بتمامی بخواستیم یافت ناگاه نامه ی تو فراز رسید،و تو پیغامبر خدای و خلیفت خدایی،امر تو را مخالف نشدم و هم در ساعت بازگشتم و چو روی از یاران بگردانیدم با خدای نذر کردم که تا من سوی ایشان باز نشوم از خوشیها و لذتها و شهوتهای دنیا هیچ نگیرم و بهیچ چیز مشغول نباشم تا بدیشان ماننده باشم تا مگر من با ایشان اندر پاداش برابر باشم،از بهر این را با عیال خویش گرد نیایم.همی داود او را گفت:نیکو دیدی و صواب دیدی و من امیدوارم که خدای امید ترا وفا کند و مر ترا پاداش بدهذ و لکن مر اهل تو را بر تو حق است.اوریا گفت که حقّ خدای بزرگتر از حقّ ایشانست.

آنگاه برادران بلشایع بیامدند،و مردان جَلد5 بودند و سخن گوی.آنگاه اوریا را پییش داود کشیدند و براو خصمی کردند و سخن سربسته گفتند و بمعنی داود را گفتند:یا نبی الله،بدان که مر ما را زمینی بود که ما مر آن زمین را آبادان نتوانستیم داشت و بترسیدیم که ضایع ماند.آن زمین مر این مرد را دادیم بر آن شرط که آبادان دارد و آبش دهد و سباع6را و مرغان را از آن بازدارد،و با او شرط کردیم که اگر چنین نکنی از تو بازستانیم،واکنون زمین را یله کرده است ضایع و آبش همی ندهد و گرد آن همی نگردد تا سباع اندر آن همی خانه کند.

اوریا گفت:یا نبی الله،ایشان همی راست گویند.من تا کنون آن زمین را بطاق خویش آبادان همی داشتم و آبش همی دادم و سباع را از آن دور همی داشتم.اکنون یک شیر همی آمده است بزرگترین همه شیران،و اندرآن زمین خانه کرده است و مرا با آن شیر طاقت نیست.همی بترسم که اگر با آن شیر برآویزم مر مرا بکشد.از بهر این را مر آن زمین را بدان شیر یله کرده ام.

داود بدانست که ایشان همی چه گویند.داود گفت:آری من خبر یافتم که آن شیر بنزدیک ان زمین بگذشت و لکن آنجا زیانی نکرده است و خدای قادرست که مر آن شیر را بازدارد تا نیز بنزدیک آن زمین نگردد.شما بازگردید.واوریا را گفت:بازگرد و آن زمین را آبادان کن و از آن شیر هیچ مترس.آنگاه اوریا پس از آن از داود دستوری خواست که باز هم بدان غزو باز شود.داود او را دستوری داد.چو اوریا آنجا بازشد لشکر همی بحرب فراخواستند شد.اوریا آنجا رسید و زمانی نیک حرب کرد.پس سنگی از حصار بینداختند و بر سر اوریا آمد و مغز از سر او فرودآمدو شهادت یافت و ببهشت جاودانه شد.چون خبر بداود رسید که اوریا کشته شد،زن او را بفرمود تا عدّت7بداشت.پس آنگاه داود او را بزنی کرد و او مادر سلیمان بود علیه السّلام .

1-زاستر:زان سو تر،آن طرف تر

2-هوازی:ناگاه،ناگهان،مغافصةٌ

3-خواب گزاز:معبر،تعبیرگر خواب

4-مراد جامه ی خواب است یعنی بستر

5-جلد:زیرک،چابک

6-سباع:جِ سبع،درندگان مثل شیر و گرگ

7-عدّت:مدتی که زن باید بعد از طلاق یا بعد از مرگ شوهر صبر کند و پس از آن بشوی رود

برگرفه از کتاب گنج و گنجینه،دکتر ذبیح الله صفا

البته بسیاری از مفسرین قرآن کریم با این موضوع مخالفت کرده و پیامبر خدا را از این گونه مسائل مبرا می دانند.از جمله امام فخرالدین رازی،علامه طباطبایی و...ضمن اینکه حدیثی از حضرت علی(ع) نقل میشود با این مضمون:لااُوتِىَ بِرَجُل يَزْعَمُ داوُدَ تَزَوَّجَ امْرَئَةَ اوريّا اِلاّ جَلَدْتُهُ حَدَّيْنِ حَدّاً لِلْنُّبُوَّةِ وَ حَدّاً لِلْاِسْلامِ: «هر كس را نزد من آورند كه بگويد: داود با همسر «اوريّا» ازدواج كرده، دو حد بر او جارى مى كنم، حدى براى نبوت و حدى براى اسلام».به هر حال نگارنده وبلاگ "اقلّ عبادالله الغنی" خود را در حدی نمی بیند که در این مسائل وارد شودو به قول سنایی شاعر بزرگ"معانی جمله حل کردی همینت مشکلی مانده/که رمز ذلت داوود و قتل اوریا یابی"و آوردن این مطلب صرفا به خاطر کمیاب بودن مطلب از کتاب موسوم به تفسیر کمبریج در وب است و اینکه خود داستان خوانندگان محترم را به تفکر وامی دارد.در پایان همین آیه شریفه از قرآن کریم بس که می فرماید:

اللَّهُ يَصْطَفِي مِنَ الْمَلَائِكَةِ رُسُلًا وَمِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ-الحج 75

خداوند از ميان فرشتگان و مردمان، پيامبرانى برمى‏گزيند، بى‏گمان خداوند شنواى بيناست‏

نوشته شده در چهارشنبه 4 خرداد1390 ساعت 15:10 توسط فرهنگ رحیمی نژاد|

تمامی حقوق برای وبلاگ خراب آباد محفوظ و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است.
© KharabAbaad